یاس کبود

  • خانه 

وفا

01 مرداد 1405 توسط سميه تندر

بسمک یا ارحم الراحمین

منتظر ماشین، کنار خیابون زیر برق آفتاب، شرشر عرق می ریختم . خیلی هم خسته و تشنه شده بودم … خبری از اتوبوس یا تاکسی هم نبود بیش از نیم ساعت معطل بودم؛ هر چی ذکر بلد بودم خوندم بلکه فرجی بشه و زودتر یه ماشین گیرم بیاد ولی انگار استجابت دعاهام مثل قطرات بارونی بودن که قبل از رسیدن به زمین با تابش بی رحمانه خورشید بخار میشدن یا اینکه شاید به محض خارج شدن اذکار از دهانم تبخیر میشدن و اصلا بالا نمیرفتن … از این فکر ها خندم گرفته بود انگار آفتاب بدجور به مخم خورده! اخه اینا چه تشبیهاتیه که به ذهنم میرسه؟! 

هر کس دیگه ای هم جای من بود حال و روز مخش بهتر از من نمیشد، گرمای بالای 40 درجه تیرماه قم اونم ساعت 13 صاف بخوره تو کله ات …  حتی تصورشم آدمو دچار گرما زدگی میکنه!

در این فکر و خیالات بودم که پژو پارک شده کنار ایستگاه اتوبوس نظرمو جلب کرد، یه خانم راننده اش بود. وقتی اومد ماشینشو سوار شد تو دلم گفتم ای خدا کاش با من هم مسیر بود و  به منم تعارف میکرد و منم می رسوند! ولی خیلی زود ابر ارزویی که کردم از بالای سرم بخار شد و نخواستم دیگه خیال پردازی کنم که یک دفعه با صدای خانم راننده به خودم اومدم. گفت خانوم میرم پردیسان اگر میای بیا تا برسونمت! وای خدای من … بر این مژده گر جان فشانم؛ رواست!

حقیقتا خوشحال شدم. بیشتر از این بابت که دعام مستجاب شده بود …  استجابت دعا خیلی میچسبه و مزه میده! خدا جونم خواهش میکنم بازم از این خوشحالیها در موقعیت های مختلف به من بده 

 در طول مسیر جز چند کلمه کوتاه، حرفی بین ما رد و بدل نشد و صدای مداحی سوزناک عربی، اهنگ زمینه ی افکار من شده بود …

وقتی رسیدیم سرکوچه ی ما و خواستم بهش کرایه بدم، قبول نکرد. هر چقدر اصرار کردم گفت نه. من مسافرکش نیستم لطفا برای شوهر مرحومم فاتحه بخونید!!

نمی دو نستم به حال خودش غبطه بخورم یا شوهر مرحومش!

خوش به حال خودش که مثل من مجبور نبود توگرمای بالای 40 درجه منتظر ماشین باشه تا برسه خونه … خوش به حالش که مرام داشت و انسانیت و منو سوار کرد و رسوند و خوش به حالش که وفا داشت و هنوز یاد همسرش بود و بجای کرایه فاتحه واسه اون طلب کرد! از همه مهم تر خوش به حالش که چنین شوهری داشته که وقتی یادش کرد، صداش لرزید و اشک تو چشماش حلقه زد!

و البته خوش به حال اون شوهر که حتما اینقدر خوب بوده که الان که نیست و دستش از دنیا کوتاه شده، همسر ش فراموشش نکرده و از هر فرصتی برای خیر رسوندن بهش استفاده میکنه! 

خلاصه خوش به حال زن و شوهر هایی که اینجوری هوای همدیگه رو دارن. میخوام بگم عشق  و وفاداری زنده و مرده نمی شناسه…

اللهم رزقنا … 

 

 نظر دهید »

معنای زندگی

04 آبان 1404 توسط سميه تندر

بسمک یا انیس کل وحید

‘ هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم… تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم… خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.’

چند وقتیه یاد این مناجات شهید چمران افتادم و بهش فکر میکنم …

 نظر دهید »

هم قدم

10 شهریور 1403 توسط سميه تندر

الهی و ربی من لی غیرک

مهمه چه زمان و با چه کسی ازدواج میکنی ولی از اون مهمتر حتی از خود ازدواج مهمتر؛ اون کسی هستش که قراره باهاش بری زیر یه سقف! اون کسی که قراره همه چیزتو باهاش شریک بشی…

تیپ و قیافه، میزان درآمد و تحصیلات، فرهنگ و خانواده اش، اینا خیلی مهمن ولی؛ از اینها مهمتر افکار و عقایدشه؛ اینکه چقدر مثل تو فکر میکنه  و از این نظر چقدر بهت شباهت داره؛ مهمترین ویژگیه!

به نظر من افکار هر کس تعیین کننده رفتار و مسیر زندگیشه.

حالا شاید از همه اینا مهمتر؛ علت ازدواج باشه!  اینکه اصلا بخاطر چی میخوای ازدواج کنی؟! آره تعجب نکن! میخوای با ازدواج کردن به چی برسی؟ کدوم مشکل یا نقص یا کمبودت رو حل یا جبران کنی؟ چی توی زندگی و حیات مادی یا معنویت کمه که با ازدواج تکمیل میشه؟ 

خب حالا اگه جواب همه سوالهای بالا رو صادقانه و عاقلانه  به خودت دادی و قانع شدی، بگو ببینم چرا با این فرد میخوای ازدواج کنی؟ علت انتخابت چیه؟ 

در همه مراحل تصمیم گیری  با خودت صادق باش و بخودت دروغ نگو.

اینا رو برای این بهت میگم که فردای بعد ازدواج وقتی مشکلی برات پیش اومد؛ دلیلی برای ادامه راه داشته باشی، برای اینکه نرسی به اینکه با خودت بگی اصلا چرا دارم تحمل میکنم؟! چرا ولش نمیکنم و برم؟! بخاطر چی دارم صبر میکنم و بخاطر کی دارم از خودم و خواسته هام میگذرم …

خودتو دوست داشته باش. از تو فقط یه دونه تو کل دنیا هست.

 

 نظر دهید »

یاد ایام

19 اردیبهشت 1402 توسط سميه تندر

هو الحبیب

دو سالی میشه اینجا سر نزدم و چیزی ننوشتم! بزارید به حساب شلوغی های دنیای مادی و گرفتاریهاش که گاهی حتی خودت را هم فراموش میکنی! اما چی شد که یاد وبلاگم افتادم؟! چند روز پیش یکی از دوستان  قدیمی و صمیمی دوران راهنمایی ام را بعد از 27 یا 28 سال، پیدا کردم یعنی بهتره بگم ایشون بنده را یافت و جالبه بدونید از طریق همین دلنوشته ها و وبلاگم موفق شد پیدام کنه! باورش برای خودمم کمی سخته، آخه تصور نمیکردم نوشته هام یه روزی اینجوری کمکم کنن! خب البته نباید قدرت جادویی واژ ه ها و کلمات را نادیده گرفت! خدا را شاکرم.

در این روزمرگیهای کسالت بار زندگی مادی، پیدا کردن یک دوست قدیمی که سالها ازش بیخبر بودی، خودش نعمتیه و می تونه تا حدودی حال آدمو عوض کنه. پس بازم شکرت خدا

 

 نظر دهید »

خداحافظ 40 سالگی

29 فروردین 1400 توسط سميه تندر

هو الاول و الاخر

 همیشه به عدد 40 ارادت داشتم! می دونستم یه عدد پر رمز و رازه! برای همین وقتی به 40 سالگی رسیدم همش منتظر اتفاقات غیرمنتظره و خاص بودم! 40 سالگی باید سن پختگی و به کمال رسیدن باشه! سنی که باید کم حرف تر و سنگین تر باشی! تفکرت باید ترقی کرده باشه و افق دیدت وسیعتر شده باشه! دیگه از نگاه سطحی به اطرافت فاصله گرفته باشی و عمیق و کارشناسانه نسبت به اتفاقات قضاوت کنی! باید صاحب تحلیل منطقی و درستی شده باشی! 40 سالگی یعنی باید یه  لیدر و استاد تمام، شده باشی! و … خلاصه اینکه در تمام طول این یکسالی که گذشت و 40 سالگی که طی شد همش منتظر بودم اما متاسفانه  آنقدرکرونا ویروس منحوس! بر همه چیز سایه شومش را انداخت که همین که تا الان زنده ام یعنی بزرگترین و بهترین اتفاق 40سالگی ام!

امروز 29 فروردین 1400؛ شمع 40 سالگی را فوت و باهاش خداحافظی کردم! خداحافظ فرصت یکساله 40 سالگی! و سلام 41 سالگی ام! امیدوارم در این فرصت تازه ی خدادادی، بتونم حقیقتاً ” زندگی” کنم و ازش لذت و بهره ببرم. الهی آمین. با تقدیم بهترین آرزوها به خود خودم! تولدم خیلی مبارک باشه!

 نظر دهید »

نشانه هایی به رنگ گنبد طلا

01 مهر 1398 توسط سميه تندر

هو الرئوف

بهمن ماه بود هوا سرد؛ اما دلم گرم!

هر چند از درس و کلاس خسته شده بودم ولی به امید دیدن روی ماه شما این روزهای کسل کننده را  تحمل می کردم.

 به دلم افتاده بود بیام مشهد. بیام زیارت اونم تنهای تنهای تنها…

خیلی دل شکسته بودم و به قول رفقا مشهد لازم !

بلیط را گرفتم ، اتاق هم رزرو شده بود. یک سفر پنج روزه به قطعه ای از بهشت.

تا به روز حرکت برسم لحظه شماری می کردم وقتی هم که تاریخ حرکت شد چند ساعت زودتر ایستگاه راه آهن نشسته بودم!

ادامه دارد…

 

 

 نظر دهید »

                یاس کبود

27 بهمن 1396 توسط سميه تندر

            خوش به حال چشمهای منتظر

              چشمهای پاک از لوث هوس!

                    چشمهای شسته در

                         باران نور

                    در فضای یاد آن 

                      یاس کبود…

 نظر دهید »
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

یاس کبود

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس