هو الاول و الاخر
امروز شاید رندترین تاریخ سال باشه 405/5/5. به همین مناسبت دلم خواست بنویسم باشد که بماند به یادگار …
دیر زمانیست که حال و روز خوبی ندارم … انچه امروز با خودم واگویه میکنمو روی کاغذ میارم شاید حالم بهتر بشه
بعضیا از خیلی قبل تر، رزرو کردن و کلی هزینه دادن که امروز تاریخ تولد بچه شون باشه! فارغ از اینکه این مدل اداها خوبه یا بد، میخوام بگم همونقدری که تاریخ امروز برای تولدها می تونه چقدر شیک و باکلاس باشه و احتمالا برای متولدین در این روز در آینده مایه فخر و مباهات ( هر چند از این فکر خندم گرفت) ، برای بعضیام روز فوت و رحلتشونه و البته خیلی بعیده در عالم دیگر مایه مباهات باشه! بگذریم …
آفرین! خوب فهمیدی که چی میخوام بگم!
هر روز آدمایی که تعدادشون کم هم نیست از این دنیا برای همیشه میرن اینکه دقیقا کجا میرن رو کاری ندارم اون یه موضوع تخصصی و اختصاصیه ولی این قسمت ماجرا که مشترکه بین همه؛ بحث رفتنه.
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!
دقیقا مشترک بین همه است! نه جنسیت، نه سن و سال، نه عقاید و افکار، نه ملیت و نه هیچ ویژگی دیگه ای نمی تونه اجل را وقتی که سر میرسه، به تعویق و تاخیر بندازه! این خیلی نکته جالب ، عجیب و ترسناکیه! شاید کمتر به اون توجه کرده باشیم.
این نکته چقدر خوب و واضح عجز بشر رو نشون میده! انگار بهت میگه هر کی میخوای باشی باش، برای من مهم نیست. در واقع هر چی بودی در دنیا واسه خودت بودی، دیگه تموم شد. الان به کارت نمیاد. الان دیگه شهرت و ثروت و اولاد و مدرک تحصیلی و اهل فلان جا بودن و سکونت در فلان محله و منطقه و آشنای فلانیم و گنده ی فلان جا هستم و در فلان تاریخ رند دنیا به دنیا اومدم و خلاصه هیچ کدوم از ویژگیهایی که اگر یکیشو در دنیا داشتی کلی دنیا به کامت بود و کارت راه میفتاد؛ اون موقع و اون ساعت به هیچ دردت نمیخوره! نمی تونی جلو رفتن رو بگیری! باید بری و میری! چه دلت بخواد و چه نخواد! به همین راحتی!
نکته جالب و ترسناک دیگه؛ زمان رفتنه. اینکه نمی دونی چقدر در این دنیا خواهی بود و کی قراره بری!
واقعا چرا فکر کردیم می تونیم برای آینده ای که نمی دونیم اصلا از راه خواهد رسید یا نه، برنامه ریزی کنیم و بر فرض که بیاد، چند سال در آن خواهیم ماند؟ مدت توقف ما چقدره ؟!
پس چرا از زمان حالی که آن به آن، به گذشته تبدیل میشه؛ برای رسیدن به آینده ای خیالی که نمی دونیم برامون مقدر شده یا نه، می زنیم و میگذریم؟! از لذت بردن از نعماتی که در اختیار داریم، از حال خوب داشتن ، از سلامتی و خلاصه از زندگی کردن!
چرا یادمون میره این زمان حال، همون آینده ایه که دیروز منتظرش بودیم و داره تموم میشه! زمان مثل ابر، مثل صاعقه، مثل جت … مثل چی بگم که سریعترین باشه؛ خلاصه درگذره و بازم ما نمی تونیم جلوشو بگیریم! نه از ما اجازه میگیره و نه منتظر می مونه!
در این مورد باید بگم گاهی جای شکرش باقیه که میگذره، که نمی مونه، که از ما کسب تکلیف و اجازه نمی کنه ….
اون وقتایی که دنیا به کاممون از زهر، تلخ ترِ؛ همش میگیم: کاش زودتر تموم شه! کاش بره و دیگه این روزا برنگرده؛ حتی گاهی که فشار خیلی زیاده؛ مرگ رو آرزو میکنیم …
ولی اون وقتایی که دنیا یه روی دیگشو نشون میده و کاممون رو شیرین میکنه؛ اصلا دلمون نمیخواد زمان بگذره! خدا خدا میکنیم اون ساعات خوش تموم نشه …
در هر دو حالت، بازم میگذره؛ چه ما دلمون بخواد و چه نخواد! چه خوش باشیم و چه ناخوش! زمان کار خودشو میکنه و از جای دیگه دستور میگیره. انگار میگه: ای بشر هر کی میخوای باش، تو زورت به من نمیرسه!
و چقدرما، انسان نوعی، عاجزیم و مع الاسف چقدر پر مدعا!
و اما نحوه و مدل رفتن یا به قولی علت مرگ! اونم نکته عجیب و رمزآلودیه که بازم عجز بشر رو به رخش میکشه!
اینکه هر فرد به چه علت و دلیلی و به چه شکلی از این دنیا مفارقت میکنه؛ مساله ساده و همه فهمی نیست. در واقع بیشتر شبیه معمایی غیر قابل حله و البته شاید زیاد نباشن آدمایی که به این چیزا حتی فکر کنن؛ چه برسه به اینکه بخوان حلشم بکنن!
خدایا ما آدما اخه به چیمون مینازیم؟! کی هستیم ما؟! چرا اینقدر قلدری میکنیم؟!
چرا فکر کردیم اگر ثروت و قدرت داشته باشیم دیگه خداییم و باید فرمانروایی کنیم؟! چرا نوعا اونی که یه کم غنی تر و قوی ترِ، زورگوتر و ضعیف کش ترِ؟! یعنی اونا نامیران؟! یعنی نمی دونن زور و پول و قدرتشون تا لب گور بیشتر همراهیشون نمیتونه بکنه؟! آیا اونا مرگ و رفتن هر روز آدمای دیگه رو نمی بینن؟ آدمایی که گاها جزو اعضای خانواده و عزیزانشونم هستن!
پس مرگ نمی تونه دروغ باشه! نمی تونه شوخی باشه! کاملا رئال و واقعیه! هم خودش و هم وقوعشو داریم هر روز می بینیم … خدایا پس چرا حتی آنچه رو چشمها می بینن، بازم برخی قلبها باور نمی کنن؟! چرا مرگ که باید تلنگر و عبرت باشه، برای بعضیا فقط یه ناراحتی و غم زودگذره؟! بازم دست از ظلم و تباهی برنمی دارن، بازم همون مسیر تاریک و غلطی رو که داشتن میرفتن، با قدرت ادامه میدن! با کی لج می کنن؟!
می دونی اگر بشر گاهی باب توجیه عقلش رو به روی خودش باز نمیکرد؛ شاید خوشبخت تر بود!
اگه حالشو پیدا کردم بازم ادامه این بحثو خواهم نوشت
به امید اون روز …