یاس کبود

  • خانه

زبانت را به خیر بچرخان!

09 مرداد 1405 توسط سميه تندر

بسمک یا الله

تا حالا به این جمله ی دعایی که بعضی آدمهای خوش زبون و خوش ذوق بهت گفتن؛ فکر کردی؟

اگه نه؛ لطفا بهش فکر کن!

ازش سرسری نگذر .

وقتی یه چیز نو می خری، طرف برمیگرده بهت میگه: مبارکت باشه!

ان شاء الله “با سلامتی و دل خوش” ازش استفاده کنی!

خیرشو ببینی!

خواستم بگم:  این سلامتی و دل خوش؛

خیییییلی قشنگه!

خیییییلی مهمه!

  خیلی خییییلی زیاد …

اگه دارید؛ قدرشو بدونید و خدا رو به خاطرش شکر کنید

 نظر دهید »

سهمیه

09 مرداد 1405 توسط سميه تندر

هو الله العظیم

و اما 

مرگ 

آن قدر زیاد است 

به همه می رسد 

حتی  به شاعری

که

از زندگی سخن می گفت …

 نظر دهید »

تاریخ خاص

05 مرداد 1405 توسط سميه تندر

هو الاول و الاخر

امروز شاید رندترین تاریخ سال باشه 405/5/5. به همین مناسبت دلم خواست بنویسم باشد که بماند به یادگار …

دیر زمانیست که حال و روز خوبی ندارم … انچه امروز با خودم واگویه میکنمو روی کاغذ میارم شاید حالم بهتر بشه

بعضیا از خیلی قبل تر، رزرو کردن و کلی هزینه دادن که امروز تاریخ تولد بچه شون باشه! فارغ از اینکه این مدل اداها خوبه یا بد، میخوام بگم همونقدری که تاریخ امروز برای تولدها می تونه چقدر شیک و باکلاس باشه و احتمالا برای متولدین در این روز در آینده مایه فخر و مباهات ( هر چند از این فکر خندم گرفت) ، برای بعضیام روز فوت و رحلتشونه و البته خیلی بعیده در عالم دیگر مایه مباهات باشه! بگذریم …

آفرین! خوب فهمیدی که چی میخوام بگم!

هر روز آدمایی که تعدادشون کم هم نیست از این دنیا برای همیشه میرن اینکه دقیقا کجا میرن رو کاری ندارم اون یه موضوع تخصصی و اختصاصیه ولی این قسمت ماجرا که مشترکه بین همه؛ بحث رفتنه.

 دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!

دقیقا مشترک بین همه است!  نه جنسیت، نه سن و سال، نه عقاید و افکار، نه ملیت و نه هیچ ویژگی دیگه ای نمی تونه اجل را وقتی که سر میرسه، به تعویق و تاخیر بندازه! این خیلی نکته جالب ، عجیب و ترسناکیه! شاید کمتر به اون توجه کرده باشیم.

این نکته چقدر خوب و واضح عجز بشر رو نشون میده! انگار بهت میگه هر کی میخوای باشی باش، برای من مهم نیست. در واقع هر چی بودی در دنیا واسه خودت بودی، دیگه تموم شد. الان به کارت نمیاد. الان دیگه شهرت و ثروت و  اولاد و مدرک تحصیلی و اهل فلان جا بودن و سکونت در فلان محله و منطقه و آشنای فلانیم و گنده ی فلان جا هستم و در فلان تاریخ رند دنیا به دنیا اومدم و خلاصه هیچ کدوم از ویژگیهایی که اگر یکیشو در دنیا داشتی کلی دنیا به کامت بود و کارت راه میفتاد؛ اون موقع و اون ساعت به هیچ دردت نمیخوره! نمی تونی جلو رفتن رو بگیری! باید بری و میری! چه دلت بخواد و چه نخواد! به همین راحتی!  

نکته جالب و ترسناک  دیگه؛ زمان رفتنه. اینکه نمی دونی چقدر در این دنیا خواهی بود و کی قراره بری!

واقعا چرا فکر کردیم می تونیم برای آینده ای که نمی دونیم اصلا از راه خواهد رسید یا نه، برنامه ریزی کنیم و بر فرض که بیاد، چند سال در آن خواهیم ماند؟ مدت توقف ما چقدره ؟!

پس چرا از زمان حالی که آن به آن، به گذشته تبدیل میشه؛ برای رسیدن به آینده ای خیالی که نمی دونیم برامون مقدر شده یا نه، می زنیم و میگذریم؟! از لذت بردن از نعماتی که در اختیار داریم، از حال خوب داشتن ، از سلامتی و خلاصه از زندگی کردن!

چرا یادمون میره این زمان حال، همون آینده ایه که دیروز منتظرش بودیم و داره تموم میشه! زمان مثل ابر، مثل صاعقه، مثل جت … مثل چی بگم که سریعترین باشه؛ خلاصه درگذره و بازم ما نمی تونیم جلوشو بگیریم! نه از ما اجازه میگیره و نه منتظر می مونه!

در این مورد باید بگم گاهی جای شکرش باقیه که میگذره، که نمی مونه، که از ما کسب تکلیف و اجازه نمی کنه ….

اون وقتایی که دنیا به کاممون از زهر، تلخ ترِ؛ همش میگیم: کاش زودتر تموم شه! کاش بره و دیگه این روزا برنگرده؛ حتی گاهی که فشار خیلی زیاده؛ مرگ رو آرزو میکنیم …

ولی اون وقتایی که دنیا یه روی دیگشو نشون میده و کاممون رو شیرین میکنه؛ اصلا دلمون نمیخواد زمان بگذره! خدا خدا میکنیم اون ساعات خوش تموم نشه …

در هر دو حالت، بازم میگذره؛ چه ما دلمون بخواد و چه نخواد! چه خوش باشیم و چه ناخوش! زمان کار خودشو میکنه و از جای دیگه دستور میگیره. انگار میگه: ای بشر هر کی میخوای باش، تو زورت به من نمیرسه!

و چقدرما، انسان نوعی، عاجزیم و مع الاسف چقدر پر مدعا!

و اما نحوه و مدل رفتن یا به قولی علت مرگ! اونم نکته عجیب و رمزآلودیه که بازم عجز بشر رو به رخش میکشه!

اینکه هر فرد به چه علت و دلیلی و به چه شکلی از این دنیا مفارقت میکنه؛ مساله ساده و همه فهمی نیست. در واقع بیشتر شبیه معمایی غیر قابل حله و البته شاید زیاد نباشن آدمایی که به این چیزا حتی فکر کنن؛ چه برسه به اینکه بخوان حلشم بکنن!

خدایا ما آدما اخه به چیمون مینازیم؟! کی هستیم ما؟! چرا اینقدر قلدری میکنیم؟!

چرا فکر کردیم اگر ثروت و قدرت داشته باشیم دیگه خداییم و باید فرمانروایی کنیم؟! چرا نوعا اونی که یه کم غنی تر و قوی ترِ، زورگوتر و ضعیف کش ترِ؟! یعنی اونا نامیران؟! یعنی نمی دونن زور و پول و قدرتشون تا لب گور بیشتر همراهیشون نمیتونه بکنه؟! آیا اونا مرگ و رفتن هر روز آدمای دیگه رو نمی بینن؟ آدمایی که گاها جزو اعضای خانواده و عزیزانشونم هستن!

پس مرگ نمی تونه دروغ باشه! نمی تونه شوخی باشه! کاملا رئال و واقعیه! هم خودش و هم وقوعشو داریم هر روز می بینیم … خدایا پس چرا حتی آنچه رو چشمها می بینن، بازم برخی قلبها باور نمی کنن؟! چرا مرگ که باید تلنگر و عبرت باشه، برای بعضیا فقط یه ناراحتی و غم زودگذره؟! بازم دست از ظلم و تباهی برنمی دارن، بازم همون مسیر تاریک و غلطی رو که داشتن میرفتن، با قدرت ادامه میدن! با کی لج می کنن؟!

می دونی اگر بشر گاهی باب توجیه عقلش رو به روی خودش باز نمیکرد؛ شاید خوشبخت تر بود!

 اگه حالشو پیدا کردم بازم ادامه این بحثو خواهم نوشت

به امید اون روز …

 

 

 نظر دهید »

اجر وفا

01 مرداد 1405 توسط سميه تندر

بسمک یا ارحم الراحمین

منتظر ماشین، کنار خیابون زیر برق آفتاب، شرشر عرق می ریختم . خیلی هم خسته و تشنه شده بودم … خبری از اتوبوس یا تاکسی هم نبود بیش از نیم ساعت معطل بودم؛ هر چی ذکر بلد بودم خوندم بلکه فرجی بشه و زودتر یه ماشین گیرم بیاد ولی انگار استجابت دعاهام مثل قطرات بارونی بودن که قبل از رسیدن به زمین با تابش بی رحمانه خورشید بخار میشدن یا اینکه شاید به محض خارج شدن اذکار از دهانم تبخیر میشدن و اصلا بالا نمیرفتن … از این فکر ها خندم گرفته بود انگار آفتاب بدجور به مخم خورده! اخه اینا چه تشبیهاتیه که به ذهنم میرسه؟! 

هر کس دیگه ای هم جای من بود حال و روز مخش بهتر از من نمیشد، گرمای بالای 40 درجه تیرماه قم اونم ساعت 13 صاف بخوره تو کله ات …  حتی تصورشم آدمو دچار گرما زدگی میکنه!

در این فکر و خیالات بودم که پژو پارک شده کنار ایستگاه اتوبوس نظرمو جلب کرد، یه خانم راننده اش بود. وقتی اومد ماشینشو سوار شد تو دلم گفتم ای خدا کاش با من هم مسیر بود و  به منم تعارف میکرد و منم می رسوند! ولی خیلی زود ابر ارزویی که کردم از بالای سرم بخار شد و نخواستم دیگه خیال پردازی کنم که یک دفعه با صدای خانم راننده به خودم اومدم. گفت خانوم میرم پردیسان اگر میای بیا تا برسونمت! وای خدای من … بر این مژده گر جان فشانم؛ رواست!

حقیقتا خوشحال شدم. بیشتر از این بابت که دعام مستجاب شده بود …  استجابت دعا خیلی میچسبه و مزه میده! خدا جونم خواهش میکنم بازم از این خوشحالیها در موقعیت های مختلف به من بده 

 در طول مسیر جز چند کلمه کوتاه، حرفی بین ما رد و بدل نشد و صدای مداحی سوزناک عربی، اهنگ زمینه ی افکار من شده بود …

وقتی رسیدیم سرکوچه ی ما و خواستم بهش کرایه بدم، قبول نکرد. هر چقدر اصرار کردم گفت نه. من مسافرکش نیستم لطفا برای شوهر مرحومم فاتحه بخونید!!

نمی دو نستم به حال خودش غبطه بخورم یا شوهر مرحومش!

خوش به حال خودش که مثل من مجبور نبود توگرمای بالای 40 درجه منتظر ماشین باشه تا برسه خونه … خوش به حالش که مرام داشت و انسانیت و منو سوار کرد و رسوند و خوش به حالش که وفا داشت و هنوز یاد همسرش بود و بجای کرایه فاتحه واسه اون طلب کرد! از همه مهم تر خوش به حالش که چنین شوهری داشته که وقتی یادش کرد، صداش لرزید و اشک تو چشماش حلقه زد!

و البته خوش به حال اون شوهر که حتما اینقدر خوب بوده که الان که نیست و دستش از دنیا کوتاه شده، همسر ش فراموشش نکرده و از هر فرصتی برای خیر رسوندن بهش استفاده میکنه! 

خلاصه خوش به حال زن و شوهر هایی که اینجوری هوای همدیگه رو دارن. میخوام بگم عشق  و وفاداری زنده و مرده نمی شناسه…

اللهم رزقنا … 

 

 نظر دهید »

معنای زندگی

04 آبان 1404 توسط سميه تندر

بسمک یا انیس کل وحید

‘ هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم… تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم… خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.’

چند وقتیه یاد این مناجات شهید چمران افتادم و بهش فکر میکنم …

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

یاس کبود

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس